امروز اولین دستمزد هنریم رو گرفتم. نمی تونم بگم چقدر هیجان انگیز بود. اصلا بحث پولش نبود. برخوردشون عالی بود و اون اعتماد به نفسی که بهم داد. واقعا بعضیا چه کلام قدرتمندی دارنا. یعنی کلام که همیشه قدرتمنده اما بعضیا چقدر خوب می تونند ازش استفاده مثبت بکنند. اون آقای مهربونی که امروز تو چشمای من نگاه کرد و گفت تو با این سنت چه آینده ای داری! حتی اگه منظور واقعیش این نبوده باشه، حتی اگه من تو این کار هیچ آینده های نداشته باشم، باز هم نمی دونه منو غرق چه خوشبختی کرد. ممنونم آقای مهربون.
اومدم خونه و تو به پهنای صورتت می خندیدی. خندت قشنگ بود و خوشبخت بودم از شادیت. اما اینو درک نمی کنم. من همون دختر 3 روز پیشم. با همون عقاید و علایق. چیز جدیدی یاد نگرفتم فقط همون قبلی ها رو یه جای دیگه پیاده کردم. چی باعث شد که امروز اینقدر مثبت باشی نسبت بهش؟ بی انصافیه اگه بگم حالت رو نمی فهمم ولی قبول کن این هم بی انصافیه که فکر کنم ارزش هر کاری که می کنی به پولیه که می گیری… با همه اینا خیلی خوشحالم از شادیت و خیلی هم دوستت دارم حتی وقتایی که بغلت می کنم و می گی نکن گرمم می شه D: