این روزا

این روزا پرم از احساس ترس، نا امیدی، اضطراب، دلواپسی با یه عالمه کار نکرده و مشق ننوشته و آرزوهای بزرگ. آرزوها رو که نمی شه کوچیک کرد. باید همت رو بلدتر کرد و مشق ها رو ننوشت. اما هی دستم بی جون می شه و عصبی می خندم از اینکه الان دعوام می کنی. از خندم حرصت می گیره عصبانی تر می شی. غافل از اینکه من با این خنده ها دارم زار زار گریه می کنم…

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.