می دونی چیه؟خستم.مریضم.تنهام.عصبیم.حالا باز بیا سر به سرم بزار.واقعا تقصیر منه وضعیت الان اینه؟نه واقعا فقط تقصیر منه؟ یعنی اینمه آدم که الان دارن خیلی بی در دسر و راحت زندگی می کنن،اینهمه جنگیدن واسه رسیدن به این وضعیت؟ آخه وقتی اینقدر اذیت می شم تا به یه چیزی که می خوام برسم، وقتی به دستش میا رم دیگه هیچ رمقی واسه شادیش ندارم.قبول دارم که تو آرش رو وقتی بهم دادی که اصلا انتظار نداشتم.مگه کم خوشحال شدم اون موقعه؟ مگه روزی صد بار ازت تشکر نکردم بابتش؟ حالا چی میشد بقیش رو هم خودت به خوشی پیش می بردی؟من واقعا خستم.دیگه نمی کشم.خودت یه کاری بکن.می شنوی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ساعت زمان
فیلم بنجامین باتن رو دیدی؟ به نظر من قشنگ ترین صحنه فیلم اونی بود که از ساعتی که رو به عقب کار می کرد پرده برداری شد و سازنده ساعت توضیح داد این ساعت رو ساخته برای اینکه همه کسایی که به جنگ رفتن یه روز برگردن….
یک لحظه چشمام رو بستم و همه وجودم شد تمنای خواستن این ساعت. چقدر آدم هایی هستن که دوست دارم یه بار دیگه ببینمشون. چقدر کارایی هستن که می خواستم نمی کردمشون. بخصوص در رابطه با کسانی که از دستشون دادم. اگه در رابطه با خودم کار اشتباهی کردم اونقدر ها هم اصراری به برگشت زمان ندارم چون الان هستم و می تونم جبران کنم اما در مورد اونی که دیگه نیست….
دارم سعی می کنم قبل از اینکه فرصت رو از دست بدم بعضی کارها رو بکنم. سخته ولی باید بتونم. اول از همه باید به همه کسانی که برام مهم هستن بگم که چقدر دوستشون دارم….
برای عمه مهربونم: عمه جون منو ببخش و بدون خیلی دوست داشتم. هنوزم دارم. تو چی؟ چرا نمیای به خوابم؟
احیا
از روزی که خودم رو شناختم و اطرافم رو دیدم با بقیه فرق دارم. از خیلی جهات. همه این تفاوت ها فقط بر می گشت به خانواده خاص من. آدم هایی با تفکرات متفاوت.
بچه که بودم این متفاوت بودن رو دوست نداشتم. شاید این تفاوت ها توی چیزای احمقانه ای بود ولی خوب به هر حال بود و یه بچه 9 ساله رو اذیت می کرد. برای اینکه کسی این تفاوت ها رو نبینه همیشه نقش بازی کردم. نقش یه آدمی که عین بقیه است ولی خوب در واقع نیست. یادته گفتم من هیچ وقت جشن تولد نداشتم؟ ما در واقع هیچوت هیچ مراسمی نداشتیم. این یعنی من متعلق به هیچ فرقه، دسته، گروه یا عقیده ای نیستم. من خودم هستم تنها. بدون اینکه بتونی هیچ اعتقاد رایجی رو همراهم ببینی. با همه اینا من برای خودم اصول محکمی دارم تو زندگی. اعتقاداتی که خیلی بهشون پایبندم ولی هر کدوم اینا از یه جایی گرفته شده و همینه که منو به هیچ جا وصل نمی کنه. به طور کل خودم رو اینجوری خیلی دوست دارم. بدون چیزی که بخواد محدودم کنه تو فکر کردن یا انتخاب. اینا همش برای وقتی خوبه که تو به خودت ایمان داری و همیشه محکم و قوی هستی. اما گاهی که تنهایی و خسته و دلتنگ دوست داری به یه جایی وصل بودی و کاری رو می کردی که همه می کنن. شاید این خنده دار باشه ولی نمی دونی گاهی چقدر دلم تنگ می شه برای چادر و جا نماز مادربزرگ که همیشه بوی یاس میده. یا یه روزی که داریم آش نذری می پزیم و حیاط خونه پر از همسایه ها و من چاد سفید سرم کردم و دارم یه گوشه ریز ریز می خندم. یا یه شب احیا که با همه خانواده بریم مسجد و از ته دل گریه کنیم. که باور داشته باشیم سرنوشت یک سالمون امروز نوشته می شه. دلم ظاهر اینا رو نمی خواد. اون اعتقاد عمیقی که این آدم داره رو می خواد. همونی که الان می گم اصلا اعتقاد نیست. گاهی دلم می خواد همون آدمی باشم که الان قبولش ندارم. محرم که می شه با یه دنیا اشتیاق می شینه پای روضه آقا و اشک می ریزه و ایمان داره که با هر قطره اشکش گناهاش پاک می شه. من حسودیم می شه به اون ایمان. من هیچ وقت اعتقاد نداشتم که هیچ اشکی هیچ گناهی رو پاک کنه.
حالا با همه این احوالات، وقتی که هنوز بچه تری و تصمیم داری یه روزی بشی عین همین آدمای معمولی (
حتی اگه شده با عوض کردن فامیلیت!) ولی از یه طرف هم مطمئنی که اگه بشی جزو اونا دیگه هیچ وقت اینجوری که الان هستی نمی مونی و اعتقاداتت و تفکراتت که اینقدر دوستشون داری و می دونی همینا هستن که باعث شدن یه پله از دیگران بالاتر بایستی رو، از دست خواهی داد. تو این شرایط کسی رو می بینی که با دیگران خیلی فرق داره. عین تو فکر می کنه و تصمیم می گیره ولی از یه خانواده معمولی. کسانی که بالاخره به یه چیزی اعتقاد دارن. اولین محرم که میاد لباس مشکی می پوشه….
من نمی دونستم که تو یه روزی می شی همه زندگی من. اون روز برام یه دوست بودی و فقط خدا می دونه چه حسی داشتم از اینکه می دیدم یه دوستی دارم که مثل بقیه است ولی مثل من فکر می کنه. انگار تو اون روز دنیایی من رو وصل کردی به یه دنیای دیگه. آشتی دادی این دو تا رو با هم و گفتی اینا ناقض همدیگه نیستن.
اما اون حس فقط یه روز بود. بعدترها منو تو به هم نزدیکتر شدیم و صمیمی تر. تو اومدی تو دنیای من و من تو دنیایی تو. دنیاهامون رو یه شکل کردیم و حالا تو یه دنیا داریم زندگی می کنیم تو اتاقای جداگانه داریم. در اصل یکی هستیم و پایه اعتقاداتمون یکیه. تو هم به گریه های شب احیا اعتقادی نداری و خیلی چیزا. تو هم اعتقادات خودت رو داری که هیچ اسمی روش نذاشتی ولی بهشون پایبندی. وقتی تو اومدی تو زندگیم دیگه برای همیشه باور کردم که این دو دنیایی که می خواستم با هم داشته باشمشون یک جا جا نمی شن. اصلا ربطی به هم ندارن. و اصلا هم از این بابت ناراحت نیستم. همه چیزایی رو که دارم دوست دارم و با هیچ چیز عوضشون نمی کنم. ولی خوب گاهی دلم می خواد وقتی دلتنگم برم یه امام زاده. دخیل ببندم و دعا کنم و حاجت بگیرم.شاید فکر کنی اینا اصلا چیزای مهمی نیست. برای تو که جا نماز مادربزرگت رو دیدی شاید.ولی من چی که مادربزگم هیچوقت جا نماز نداشته….. راستی تو چرا اون روز مشکی پوشیده بودی؟….
بعد نوشت: میدونم خیلی غیر منسجم نوشتم اما اگه بدونی چقدر حرف تو سرمه! تازه من که نویسنده نیستم!!!
مامانی
یعنی نمی دونی چقدررررر خوشحال می شم از اینکه می بینم اینقدر خوب ازم شناخت داری…. اصلا اشک شوق جمع می شه تو چشمام!!!
عادت
قانون 21 می گوید که اگر خود را 21 روز مجبور به انجام کاری کنید، بعد از این مدت این کار برای شما به صورت عادت در می آید.
امروز اولین روز از 21 روز منه برای تغییر در نحوه نشستن، حالت صورت وقتی که کاری انجام نمی دم و تغییر لحن صحبت کردن.
کلا قرار شده تو این 21 روز بیشتر رو لحنم کار کنم. و خوب از اونجایی که من هیچ کاری رو همین جوری انجام نمی دم پس باید یه جایزه هم بگذاریم که بیشتر تشویق بشمD: و جایزه چیه…..؟؟؟ کتاب “استخوان های دوست داشتنی”
سعی می کنم بیام گزارش پیشرفتم رو بدم.
بعد نوشت: امروز دوشنبه 16 شهریور 88
برای ثبت در تاریخ: امروز برای اولین بار تو عمرم خط چشم کشیدم!!!! برای بار اول بد نشد (:
آخرين وصيتنامه آريل دورفمن
هنگامي که گفتند
من زنداني نيستم
باور نکن !
آنها روزي
ميپذيرند
هنگامي که گفتند،
آزاد شدهام
باور نکن
آنها يکي از همين روزها
ميپذيرند اين دروغي بيش نيست
هنگامي که گفتند،
من از حزب بريدهام
باور نکن
آنها روزي وفاداري مرا ميپذيرند
هنگامي که گفتند
من در فرانسهام
باور نکن
اگر گذرنامه دروغينام را
نشانت دادند
باور نکن
هنگامي که عکسي از تنم را
به تو نشان دادند
باور نکن
وقتي گفتند ماه، ماه است
باور نکن
اگر به تو گفتند ماه، ماه است
و اين صداي من است
و اين امضاي من است پايين اعترافنامه
باور نکن
اگر گفتند درخت، درخت است
باور نکن
هر آنچه به تو گفتند
به هر آنچه سوگند خوردند
هر آنچه را نشان دادند
باور نکن
و آخرين لحظه
آنگاه که
سررسيدند
و گفتند
جسدم را بشناسي
و تو مرا ديدي
و آن صدا گفت:
او را کشتيم
حرامزاده بيمايه را
او مرد
لحظهاي که گفتند
که من
حتما.
بيترديد
بيترديد مُردهام؛
باور نکن
باور نکن
باور نکن
مرگ
همسرم
زندگی ام
پیرایه ام
به مرگ می اندیشم
رگهای قلبم بیشتر می گیرد . . .
روزی در بارش برف
یا شبی
یا در هرم نیمروزی
کدامیک از ما، اول خواهد مرد
چگونه
کجا ؟
برای آنکه می میرد:
واپسین صدای پیش از مرگ
چه طنینی دارد ؟
واپسین رنگ ؟
و برای آنکه می ماند:
نخستین تکان
نخستین حرف
نخستین غذایی که می چشد ؟
شاید دور از هم خواهیم مرد .
خبر
آسیمه سر خواهد رسید
یا کسی به کوتاهی خبر خواهد داد
و بازمانده را ترک خواهد کرد
و بازمانده
در میان جمعیت گم خواهد شد .
می بینی، زندگی این است . . .
و تمامی این اگرها
در کدامین سال از قرن بیستم
چه ماهی
چه روزی
چه ساعتی ؟
همسرم
زندگی ام
پیرایه ام !
به مرگ می اندیشم
به عمری که می گذرد .
غمگینم
آرامم
و سرفراز
هر کدام که پیشتر بمیریم
به هر گونه ای
در هر کجا
تو و من
می توانیم بگوئیم
که همدیگر را دوست داشتیم
و برای زیبا ترین هدف انسانی جنگیدیم
می توانیم بگوئیم
” ما زیستیم “
ناظم حکمت
بعد نوشت: این شعر عجیب به دلم نشت بعد از تلخی این همه روز غمگین که هر جا میری خبر از یه مرگ هست و هوای دم کرده …
به بهانه ای …. برای تو
شک داری که دلنشین ترین جهانی و مهم ترین؟
شک داری تمام کلیدهای جهان از آن من شد
آن گاه که به تو دست یازیدم؟
شک داری جهان دگرگون شد
به گاه گرفتن دستت
و بزرگ ترین روز تاریخ و زیباترین خبر دنیا بود
روز ورودت به قلبم؟